مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

167

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

قمر الزمان بيان نموده و سبب جدائى را شرح داد . چون ملك آرمانوس ، حديث ملكه بدور بشنيد ، در شگفت ماند و فرمود كه به آب زرد باوراق بنگارند . پس ملك آرمانوس روى بقمر الزمان كرده ، گفت : اى ملك‌زاده ، اگر ترا بدامادى من رغبتى هست ، دختر خود ، حيات النفوس بر تو كابين كنم . قمر الزمان گفت : با ملكه ، مشاورت ، ضرور است . چون قمر الزمان مشورت بملكه بدور كرد ، ملكه گفت : آرى ، راى همين است . تو او را كابين كن و من از كنيزكان او خواهم بود . از آن‌كه او را بر من بسى نيكوئىها است . خاصه پدرش كه ما را غرق احسان كرده . پس چون قمر الزمان ، ملكه را بدين كار مايل يافت و ديد كه ملكه بحيات النفوس رشك نميبرد ، با ملكه بر اين كار همراى و يكدله گشتند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و شانزدهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، قمر الزمان و ملكه بدور بكابين كردن حيات النفوس متفق و يكدله گشتند و قمر الزمان ، سخنى را كه ملكه بدور گفته بود ، با ملك آرمانوس بازگفت كه ملكه اين كار خوش ميدارد و ميگويد كه من از كنيزكان حيات النفوسم . چون ملك اين را بشنيد ، سخت شادمان شد . پس از آن بيرون آمده ، بر تخت مملكت بنشست و امرا و وزرا و حجاب و ارباب دولت را حاضر آورد و قصهء قمر الزمان و ملكه بدور را از آغاز تا انجام بايشان بازگفت و ايشان را از قصد خودآگاه كرد كه همىخواهد دختر خود حيات النفوس را بقمر الزمان تزويج كند و او را بسلطنت بنشاند . ايشان همگى رضامندى و رغبت آشكار كردند و خدمتگذارى قمر الزمان را متعهد شدند . ملك آرمانوس فرحناك شد و قاضى و شهود حاضر آورد و بزرگان دولت بخواست و كابين دختر ملك آرمانوس ، حيات النفوس را بقمر الزمان ببستند . پس ملك بساط عيش فروچيد و وليمه‌ها بداد و خلعت‌ها ببخشيد و به فقرا و مساكين احسانها فرمود و زندانيان از